سيد محمد باقر برقعى
515
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در اين زمانه دلى نيست پرفغان « كسرى » * بهجز دلى كه خروشان به سينهء شعر است دو زن دارى ! ز مجموع ياران نزديك و دور * شنيدم رفيقى دو همسر گرفت دو مَه آرزو گردد ر آستان * به طىِّ طريقش ، دو رهبر گرفت عدالت روا داشت بر هر دو زن * ترازو ، به هر دو ، برابر گرفت مساوى ، دو كسوت خريد از حرير * مُشابه ، دو دست از جواهر گرفت فروريخت يك باده در جامشان * به هر سينه ، يكرشته از زر گرفت شبى گر كه اين را در آغوش داشت * شبِ ديگر ، آن را به بستر گرفت دلش شاد بود از چنين زندگى * كه خود شاهد بخت ، دربر گرفت ز شور و شعف آنچنان مست بود * كه بر چرخ ، مرغِ دلش ، پر گرفت * * * پس از مدّتى ديدمش بىقرار * تو گوئى كه جانش در آذر گرفت به سرداب متروكهاى خفته بود * چو مارى كه بر خويش چنبر گرفت غمين بود و بيزار و بس بىشكيب * چو ناراضيان شكوه از سر گرفت چنين گفت اى دوستدار قديم : * مرا زندگى ، رنگ ديگر گرفت فغان از دو دلبر گرفتن به عمر * كه آتش دلم ، از دو دلبر گرفت چنان زندگى در فشارم گذاشت * كه گوئى به دل تير و خنجر گرفت يكى گويدم : من ازو برترم * دگر خود ازو ، بيش و برتر گرفت يكى نالدم ، كم محبّت شدى * دگر ، ناسزايم ، چو كافر گرفت از آن زوجه ، گيرم گهى ، جانپناه * گهى دل ، ازين زوجه ، سنگر گرفت خريدم به دست خود اين رنجها * غلط كرد ، آنكو دو همسر گرفت دگر خودكشى بايدم ، چاره نيست * چه سودى ، دل از ديده تر گرفت چنين گفت « كسرى » به دو ، اى رفيق : * نبايد دو سلطان ، به كشور گرفت